من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست می دارم ...

قسمت چهارم (زندگی دوباره)

این که سال‌ها بشینی و فکر کنی باید این کار را می‌کردم و نکردم؛ باید یک جایی می‌بودم و نیستم؛ راستیتش دردی دوا نمی‌کند و من 

اعتراف می‌کنم همیشه این را می‌دانستم

همیشه می‌دانستم این درگیری‌ها وقتی کاری از دستم بر نمی‌آید فقط می‌شود نا امیدی… می‌شود ترس…

اما همین دیروز بود ک تصمیم گرفتم بپذیرمش…

تصمیم گرفتم بپذیرم این فکر‌ها فقط عقب و عقب ترم می‌اندازند…

با خودم کلنجار رفتم

به همه‌ی آن چیز‌هایی که خوشحالم می‌کرد فکر کردم

انجامشان دادم

به درس فکر نکردم

به فیزیک فکر نکردم

به شریف و رنک شدن فکر نکردم

به تدریس فکر نکردم

فقط همان هایی را انجام دادم که همیشه در تب انجام ندادنشان می‌سوختم

نقاشی‌هایم را از آن ته مها بیرون کشیدم و عکس‌هایش را فرستادم

بیشتر از آن که انتظار داشتم راجع به استعدادم تعریف شنیدم و تشویق شدم به ادامه دادنش 

لبخند رو لبم پهن تر شد وقتی به یک ماه و نیم دیگه و کلاس رانندگی فکر کردم…

آخر شب که شد

روز خوبی را گذرانده بودم ولی یک جای کار می‌لنگید

باز هم آن آرامشی ک می‌خواستم را نداشتم

چشمم روی میز خشک شدو و فیزیک را دیدم ک اشک می‌ریزد

پشت میز نشستم و بغلش کردمو آرام شد 

آرام شدیم

وقتی اشک هایم که از دوری اش بود روی گونه‌هایم جاری شد فهمیدم

فهمیدم این درس خواندن هیچ وقت چیزی نبود که بقیه مجبور به انجام دادنش کرده باشند…

نجوم چیزی نبود که بقیه بخواهندو من بروم جلو

همه بودند که من حالم خوب شود…

گذاشتمش روی میزو سوال‌های سختش را حل کردم و به خودم و فیزیک ثابت کردم قلب‌هایمان چفت شده درهم و دلخور از سوتفاهم ها برای هم می‌تپد …

که همه‌ی این سال‌ها فقط عشق بود که کنار هم زنده نگهمان داشت…

سوال‌هایش را یک به یک حل کردم و به خودم و فیزیک ثابت کردم بدون هم و با همه‌ی خوشی های دنیاهم دوام نمی‌آوریم…

وقتی از پشت میز بلند شدم

وقتی خواستم بخوابم آرامشم را دوست داشتم

فکر کردم

دوباره

اما از دید دیگر…

دیدم حالا که دل زیاده خواهم به یکی دوتا قانع نیست و فقط در کنار همه‌ی همشان آرام است، خب من و خدا هم همه را برایش می‌آوریم…

اما این‌ها هیچ کدام هدف نبودند… هیچ کدام هدف نیستند…

این‌ها فقط یک چیزهایی بود برای خوشحال کردن خانم خانه…

هدف همان دست خدا شدن و بچه‌هاست…

با همان کیفیت

ولی با حال بهتر…

قسمت سوم (تاب تاب عباسی…)

درگیرم درگیر

این زندگیه خیلی لعنتی شده

همزمان باید به هزار تا چیز فک کنم

و هیچی؛ دقیقا هیچچ کاری نیست که این روزا انجام بدم و‌ بهش علاقه‌مند باشم

هزار تاااا موضوع هست که دلم می خواد بیام اینجا ازش بنویسم ولی مغزم داره می ترکه

نمی دونم چی کار کنم؛

از چی بنویسم…

این ک رتبم از ۵۰۰ رسیده ب ۲۰۰ باید خیلی خوشحال کننده می‌بود

اما چرا حالمو خوب نکرد؟

چرا منی که برا هر موفقیتم یه جایزه برا خودم می‌گرفتم رو وادار نکرد ک از خونه برم بیرون و دنبال شئ مورد علاقم بگردم؟

چرا حتی از این ک مطمئنم امتحان اخر دی رو ک یکی از مهم‌ترین امتحاناس عالی میدم، باز حالم خوب نمیشه؟

اره دقیقا یه وقتایی یه دستای خارجی فکرا و اهدافی ک مال تو نیست رو میذارن تو سرت و تو براشون تلاش می‌کنی به موفقیت میرسی اما دقیقا اون لحظس ک می‌فهمی هیچی، هیچی بدست نیوردی…

تمام این سال ها انقدر خودمو وقف درس کردم که الان می ترسم

می ترسم از این که این تنها نقطه قوت لعنتی رو بذارم کنارو این ده دوازده سال تلاشو بذارم کنارو دوباره شروع کنم…

اردو مطالعاتی دی از فردا شروع میشه و من یه ماه دیگه از عمرمو دارم تصور می کنم که از صب تا شب تو کتابخونه سپری میشه و مغزم مجاب میشه این که می تونم انقدر عالی دیف و فیزیک و گسسته و هندسه تحلیلی بفهمم خیلی لذت بخشه

که تو خیلی خفنی

که حتی عربی رو هم خوب بزنم و بگه ایول چقد خوب می فهمی…

ولی تصور کنم همه اون لحظه‌هایی که دارم با تمام وجود این درسای تخصصی رو می خونم قلبم دستشو گذاشته رو میزو سرشو گذاشته رو دستشو داره اشک میریزه

از وضعیت مزخرفی ک براش درست کردم

از کارایی ک دوس نداره و انجام میدم

از فیزیک که شده همون رسن و طنابی که شریعت زاده می گفت باید بهش چنگ بزنم تا تو چاه زندگی غرق نشم…

و همزمان فکر کنم به آینده ای که باید تو شریف دوباره بخونم و بخونم و دوباره همین فشارا دوباره همین اشکای قلبم که اخه لعنتی داری خودتو می کشی که رنک بشی ک چی؟ که بری؟

چرا فاطمه

چرا…

که وقتی قلبم گوشه سینم کز کرده و زانوهاشو بغل گرفته مغزم بیاد به آغوشش بکشه و بگه درستش می کنیم عزیز دلم…

نمیذارم غصه بخوری که اخه…

اگه تو نتپی … اگه تو غصه داشته باشی، ریاضی فیزیک فهمیدن من به چه درد میخوره اخه… درستش می کنیم خانومم…

و من از بیرون بهشون نگاه کنم و اون جمله معروف همیشگیم بیاد تو ذهنم و دوباره و دوباره زیر لب تکرار کنم:

تو زندگی مشترک مغزو قلب، قلب زن خونه‌س… و کار کردن مرد خونه همیشه متکی به خوب بودن زنه… که اگه زن خوب نباشه مرد فلجه … که اگه قلب خوب نباشه مغز فلجه…

و دوباره به این فکر می‌کنم ک فردا زن خونه خودمو ببرم دکتر و بگم دکتر؛ مغزم داره بال بال میزنه که حال چراغ خونشو خوب کنی، که تو ناراحتی های جسمیشو روبه راه کنی و اون وقت من خودم قول میدم انقددررر نازشو بخرم ک لبخند بیاد رو لبش…

که دوباره جوندار بتپه

مثه همون بچگی‌ها که وقتی با بابا میرفتیم پارک و سوار تاپ میشد از ته دل قهقهه میزد…

اصن دکتر

می‌دونی درد چی بود؟ درد این بود که از پنج سالگی به بعد دیگه هرشب نبردمش پارک که تاب بازی کنه… 

هوووف -_-

سخته یا من دارم سختش می کنم؟ 

شاید زمان دردی دوا کند…

وقتی احساس خفگی می کنی

وقتی منتظری معجزه شه…

باید با خودت بجنگی باید فراموشش کنی فاطمه

شیشه عمر جوونیمو شکستم…

دریافت

شایدم زودتر…

فکر ۷-۸ سال دیگ
وقتی پولامونو جمع کردیمو تونستیم یه خونه ی نقلی برا خودمون بخریم ...
حوالی ولیعصر و انقلاب
شایدم نزدیک پارک لاله ..
یه خونه ی ۶۰-۷۰ متریِ دو خوابه که قراره یه خوابشو با کتابخونمون کاغذ دیواری کنیم و دو تا میز کار خوشگلِ بزرگم توش باشه
کتابخونمون پره کتاباییه ک باهاشون زندگی کردیم و بزرگ شدیم ..
میز من احتمالا با یه لپ تاپ و خودکارو ماشین حساب و چن تا برگه و دو تا قاب عکس ـ که یکیش عکس دوتاییه مامان بابامه و اون یکی عکس دوتاییه خودمو حسین ـ پر شده و میز تو احتمالا با دیوان فروغ و سر رسیدی ک توش مینویسی و خودکارِ خوشگلت و یه عکس چهار نفره خانوادگی و شاید عکس بچه ی ارسلان ..
آها چراغ مطالعه یادم رفت ...
جاهای خالی دیوارم ، لوح تقدیرای نویسنده ی برتر تو و مدالای منو مدرک فارغ التحصیلیمون پر کرده ..
از جذاب ترین قسمت خونمون که بیایم بیرون ، میریم سراغ اتاق خوابمون ...
وقتی وارد اتاق خواب میشی پنجره ی قدی و بزرگ کنار اتاق توجهمونو جلب می کنه و چون من عاشق آسمونم و ستاره ها و زورم از تو بیشتره قرار شد ک تخت من کنار پنجره باشه ..
پرده ی اتاق نمی دونم چه رنگیه ولی خیلی خوشگله چون باهم انتخابش کردیم و کاغذ دیواری هام نمی دونم چه شکلین ولی حتما به پردمون میان ..
دو تا تخت سفید دو طرف اتاقه و یه میزآینه ی سفیدم بینش
رو میز آینمونم پر ادکلانای خوشگلمونه و تو کمد آینم کلکسیونه ساعتامون با یه سری خرت و پرت دخترونه ی دیگ
پایین تختمونم کمدای لباسِ سری تخت و آینمونه ..
پایین تخت من یه پستر انیشتینه و راستش پایین تخت تورو نمی دونم چیه !
رو عسلیه کوچیک کنار تختمون دو تا چراغ خواب خوشگل هست ک شبا قبله خواب ، بعد از خاموش کردنِ برقا روشنشون می کنیم و شروع می کنیم ب حرف زدن از آینده و هر چیزی ک حالمونو خوب می کنه ..
رو تختیو پتوی من ببره ! ام مال توااااممممم ، شاید غورباقه !
نمیدونم چرا غورباقه .. یهو به ذهنم رسید
رو دیوارای اتاقمون نمادای دوستیمون یعنی باب و پاتریک و پت و مت به چشم می خورن ! خیلی جالبه ک دو تا نماد داریم :)
از اتاق ک بیایم بیرون وارد حال میشیم ک چون خونمون کوچیکه و می خواستیم اتاق خواباش بزرگ باشه ، تقریبا نُقلیه و با پذیرایی یکیه ..
یه LED و سینما خانواده و بند و بساطش تقریبا یه دیوارو به خودش اختصاص داده و یه نیم ست نشیمن سفید سورمه ایم جلوشه
حالمون سفید سورمه ایه
تا اون موقع حتما من پیانو یاد گرفتمو ، پیانوم کنار دیواره و ویولون توام بهش تکیه داده شده ..
ام یه فکری همین الان به ذهنم رسید ! چطوره اتاقمون رنگی رنگی باشه ؟ یادت باشه حتما بهش فک کنیم !
یه فرش سفید سورمه ایه ۶ متریه خوشگلم وسط حال پهنه ..
ام رسیدیم ب آشپزخونه ! راستش اصن ذهنیتی نسبت بهش ندارم!
تو قبول کردی برامون غذا بپزی دیگ مگ نه ؟ آشپزخونه همششش سلیقه ی تو باشه :)
راستی!
احتمالا تا اون موقع منم خوش عکس شدمو یه عکس دو تاییه توپمونو قاب می کنیم و میزنیم به دیوار حال :)

رد کن بیاد این دوای خستگی مارو بینم…

دور ِ دور ِ دور ِ دور ِ …

اگر همه اش بد بود

رصد هایش ک خوب بود

اگر همه لحظه ها بد بود

خوابیدنم روی چمن‌ها و ستاره شمردنم که خوب بود

اگر همه اش بد بود 

«تو خیلی دوری‌هایش و قرنطینه ها و دیوانه بازی‌هایمان» که خوب بود…

دریافت

و قسم به آن لحظه ک تار می‌بینی…

بعضی موقع‌ها میشه

یه چیزایی میبینه

یه ادمای اشتباهی

ادمای خیلی اشتباهی

که تو جایگاهی ک لایقش نیستن قرار می‌گیرن

و اشک می‌ریزی

به حال خودتو

حق و نا حقایی ک در حقت شده و خفه کردن 

خفه کردنت

خفه کردنت

خفه کردنت

خداییا

این بنده هات خیلی بدن خیلی

ازشون متنفرم…

خدایا رحمی، صبری، نگاهی…

اگر برای سختی جان دادن های یک سری افراد خاص

کلمه‌هایی برای توصیف هست؛

برای سختی بازماندگان مرگ هیچ کلمه ای نیست

همسایه ای که نمی‌شناسی میمیرد و اشک بی مادر شدن فرزندهایش با هیچ ادبیاتی نه قابل لمس است و نه قابل توصیف… 

مامان پایه دیده بودییین ؟ :دی

دو سه روزی بود که تلویزیون ناخوش بود 

اولین بار که نزدیک بود با ناخوشیش حسین و منو سکته بده

شما تصور کنید ساعت ۶ و نیم شنبه قبل از ال کلاسیکو بیای تلویزیون را روشن کنی و هیییی چشمک بزنه ولی چشمتون به جمال آرم شبکه سه روشن نشه

بعد پنج دقیقا دعا و التماس و توروخدا روشن شو و خلاصه استرس های فراوان در لحظه ای چشمای نا امید منو حسین را با روشن شدنش قلبی کرد 😍

خلاصه

اون روز گذشت و پریروز دوباره گویی سرفه ها کرده و اعلام مرض کرد :-|

مامان هم زنگ زد نمایندگیش که بیان و این طفل بیچاره رو درمانش کنن

حالا از دیروز که آقای دکترش اومده و قطعه پاورش را برده تازه امروز نبودش حس می شود!

امروزی که فرداش اتفاق مهمی در پیش داره 🙊

حسین: ماماااااااانننننننننن بیا بریم یه تلویزیون بخریم :(((

مامان: :-/

حسین: مامااان فردا دورتموندو رئال بازی دارند چرا درک نمی کنی اخهههه :(((

من: اصن تو هنو تصمیو گرفتی طرف رئال باشی یا دورتموند ؟

حسین: اونو که اصن نگو نگو -_-

من: من که دورتموند

حسین: ببین مامان دو راه بیشتر نداری

مامان: :-))) (منتظر)

حسین: یکی این که پاشی الان بریم تلویزیون بخریم یا این که من برم تبدیل بخرم دستگاه رو به مانیتور وصل کنم :-/ که نظر من رو اولیه چون با صرفه تره!!!

مااااامااااان می دونی دورتموند رئال یعنی چی اصن؟ قلب من قراره فردا دو تیکه بشه یعنی اصن امکان نداره من بازیو نبینم :(((

مامان: تبدیل داشتیماااا ردش کردم رفت -_-

حسین: خو پ بیا بریم تلویزیون بخریم :-/

چرا من حس نمی‌کنم تو خونه جنس مونث وجود داره -_- الان قاعدتا یکی باید از فوتبال متنفر باشه که غر بزنه و مامانمو منصرف کنه حتی از تبدیل خریدن :دی

اما الان مامانمم حس می کنه که یه تبدیل کمه :-/ رئال دورتموندو نبینیم چیو ببینیم عاخههه :))

الان جاش بود که منو حسین نعره ها بزنیم و یه صدا بگیم مامان فوتبالی، همینه همینه :))

جان را چه خوشی باشد جز صحبت جانانه!

باران بیایدو من زیرش نباشم

یعنی یک جای کار می‌لنگد…

قسمت دوم (حسرت‌ها و ملامت‌ها)

گاهی هم می‌شود که یک هو همه‌ی فکرهای خوب از سر بی صاحاب می‌پرد و

یک هو یک صداهایی از آن دور می آید که فاطمه

به بی راهه و میروی و خیال باطل داری

چرا که تو نه هیچ وقت هیچ استعدادت را کشف کردی

و نه هیچ وقت از ته ته ته ته ته ته دلت آن کاری که کردی را دوست داشتی

و نه هیچ وقت به خودت افتخار کردی و نه هیچ وقت مفید بودی

و نه هیچ وقت برای دیگران دوست داشتنی بودی

و نه می‌توانی کسی را تحمل کنی و نه کسی تورا تحمل می‌کند

برای چه اینجایی دختر

۱۸ سالگی برعکس ۱۷ سالگی هیچ جذابیتی ندارد

فقط کاش انقدری پول داشتم که می‌توانستم بروم

البته اول باید این ۱۴ بهمن لعنتی بیاید و بتوانم گواهینامه بگیرم

من اگر خودم بودم

اگر کسی مجبورم نمی‌کرد درس بخوانم

یک این جور وقت هایی ک داغانم پشت یک پیانو مشکی می‌نشستم هی für elise را می‌نواختم…

یا شاید هم صدا خفه کن تفنگم را میذاشتم و خودم را در آرامش تیراندازی ام غرق می‌کردم

یا شاید هم آنقدر وضع خراب بود ک باید تا آزادی آژانس می‌گرفتم و هی خیابان های تاریک را با آن چراغ های زرد بد رنگ از زیر چشم می‌گذراندم تا برسم به کارت عزیز‌تر از جانم و روکشش را بر می‌داشتم و چراغ‌های پیست را روشن می‌کردم و هی می‌راندم

هی این پیچ‌های لامصب آزادی را با تمام توان گاز میدادم که شاید این چرت و پرت‌های مغزم، وقتی تمام زورم را می‌گذارم و تمام وزنم را خلاف جهت پیچ روی کارت می‌اندازم که چپ نشود، از فشار زیادی بترکدو از چش و چالم روی کلاه بریزد و جلویم را نبینم و پایم را اشتباهی به جای ترمز روی گاز فشار دهم و لاستیک های کنار پیست نگهبانم شوند…

یا شایدهای دیگر که می‌دانم هر چه باشد از این زندگی درس بخوانی خیلی بهتر است 

خیلی…

چرا ما تو خونمون استخر نداریم؟

بدانیدو اگاه باشید که اگر بچه درسخوان دارید

اگر بچه‌تان ریاضی می‌فهمد

اگر عادت دارید به بهترین بودنش

لزوما آینده اش را با درس یکی نکرده اند…

درس خواندن همچین آش دهن سوزیم نیست…

اما رفتن 

و دورشدن از این فضا همیشه خوب است

و خب درست است ک برای رفتن باید بخوانی…

یک وقت‌هایی هم می‌شود ک ذهن خسته را راهی آینده می‌کنیم

در همان خانه ۵۰-۶۰ متری اخرین طبقه بلند ترین برج شهر

با همان شومینه و دو صندلی کنارش 

با همان تلویزیون مخصوص فوتبال و فرمول یک 

با همان مبل سه نفره رو به رویش

با همان اتاق کار کیپ تا کیپ پر کتاب و همان میزهای تحریر بزرگ

با همان پنجره بلند قدی 

با همان پروژکتور

و انقدر پُرش می‌کنی تا اخر…

آخر!

آخرش را نمی‌دانم

اخرش چه میشود نمی دانم اما

کاش بد نشود اخر این قصه بد…

آشپزخونه کوچولو 🙊

چن روز پیش‌ها بود در مسیر اتاق به آشپزخانه برای اوردن آب جوش در تردد بودم و همزمان داشتم به این فکر می کردم که چه خوب میشد که یک چای ساز برای اتاقم بگیرم که دیگه این همه تردد نداشته باشم :/

به ناگاه همین فکر را بلند مطرح کردم ک مامان گفت

- عه :/ اتفاقا داشتم فک می کردم یه چای ساز بگیرم :/

+ عه خب ایول نصف نصف پول بدیم ولی بذاریمش تو اتاق من :/

- نه بابا اتاق نمیشه که … 

+ مامان من میگم ترددم زیاده بین اتاق آشپزخونه به خاطر همین چای ساز بگیریم وگرنه خب سماور که تو آشپز خونه هست! بعدشم شما و حسین صب به صب یه دونه چایی بیشتر نمی خورید پس منطقیه ک تو اتاق من باشه !!

- حالا بذار ببینم چی میشه -_-

خلاصه بعد از کش و قوس های فراوان در راستای پیدا کردن مارک و مدل خوب عصر امروز مادر جان شازده را به خانه آورد!

بعد من طبق قرار قبلی گفتم خاب! ببریمش در اتاق جان و یک هو برادر و مادر گرامی اعتراض کردند ک چه و این حرف ها :/

تا جایی که حسین می گفت اصلا ببریم در اتاق من :|

و کلا دردسر ها بود تا این شازده را راهی اتاق کردم

ولی اخر سر پیروز شدم :دی

گلاب به رویتان ولی حالا دیگر اتاقم فقط یک سرویس بهداشتی کم دارد برای پانسیون شدن که آن‌هم یک فکری برایش می کنم -_-

مهمون جدید :دی

قسمت اول (انتخاب رشته)

در هجده سالگی باید کار‌های بزرگی انجام دهی

هجده سالگی شروع قدم گذاشتن رسمی در کنار بزرگ‌ترهاست…

شروع انواع و اقسام اختیارات قانونی و از همه مهم‌تر تلاش برای ورود به دانشگاه…

چندین سال پیش یعنی وقتی ۱۴-۱۵ ساله بودم هرکسی می‌پرسید در دانشگاه چه می‌خواهی بخوانی بی بروبرگرد برق جوابش بود… آن‌هم آن موقعی ک آی تی و این قرطی بازی‌ها هنوز خودشان را در میان بچه‌ها پیدا نکرده بودند و جست و جوگرهای اپلای هنوز این طلای ناب و سکوی پرتاب به آنور آب‌ها را نیافتیده بودند… خلاصه ک برقی می‌گفتندو تاج سر و شاخ دانشگاهی می‌گفتند…

ان زمان ک طفلی بیش نبودم و همه از سر جوگیری! و هیچ کس هم نبود بزند پس کله مان بگوید آخر الاغ! این هم شد دلیل که چون رتبه یک تا دویست کنکور می‌رود برق تو هم باید بروی برق؟ اصلا می‌دانی برق چیست؟

در همان موقع ها بود ک کم کم داشتم وارد دل نجوم جانم می‌شدم… هی من می‌خواندم و هی متحیر میشدم، هی می‌خواندم و کمم بود… هرجارا نگاه می‌کردی فیزیک بود و فیزیک بود و فیزیک…

ازت ممنونم ای تنهای عاشق ، که یادم دادی دستاتو بگیرم…

امروز عجیب بود

اولین بار کافه و سوراپرایزهاشو اون آهنگای پرسرو صداش

وقتی اون کیک شکلاتی های بزرگ و دیدم و به این فک کردم ک چرا شش تا سفارش دادم

وقتی رفتیم پارک لاله و خوشحالانه تقریبا کل پارک لاله رو دور زدیم با اون جعبه کیکا و چهارتا کیکی ک مونده بود

وقتی با الی و امیر رو چمنا نشسته بودیم

وقتی غر زدم به امیر که چرا نذاشتی کیک و بدم به اون بچه های جلو در مترو

وقتی یه پسر بچه موقعی ک داشتیم میرفتیم اومدو گفت ازش ادامس بخیریم

وقتی بچه ها ازش ادامس خریدن و من بلافاصله کیک و دراوردم و بهش گفتم می‌تونی بخوریش؟

نگاش کردو گفت بذار تو این مشما سیاهه ببرمش خونه

وقتی به مشماش ک خاکی بود نگاه کردم و در کمال نا امیدی زیپ کیفمو به امید یه مشمای تمیز باز کردمو دقیقا همون رو، نمی‌دونم یه مشما از کجا پیداش شده بود

که با خوشحالی از کیفم در اوردمش و به پسر کوچولوعه گفتم کاکائوعه روشو بخور

وقتی اومد برش داره و دیدم دستکش دستشه

با خوشحالی کاکائوشو برداشتم و خودم گذاشتم تو دهنش و کیک و گذاشتم تو مشما براش و بعدم پشتشو کرد بهم ک بذارم تو کیفش… وقتی کیف کهنه و پینه دوزی شدشو دیدم و ازش پرسیدم کی میری خونه، گفت این ادامسارو ک بفروشم میرم و با سادگی تمام ادامساشو جلو ما شمرد … ۱۳ تا دیگه داشت و من ۳ تا دیگه ازش گرفتم

وقتی بغلش کردم و لپشو بوس کردم

وقتی چشام قلبی میشه 😍

Für Elise

اولین بار ک به کسی گفتم چقدر عاشق این آهنگم رو خیلی واضح به یاد میارم

دو سال پیش سر کلاس یکی از طلاها بودم دختر بود…

شاید شنیده باشین ماشین های شهرداری برای اعلام اومدنشون این آهنگ رو پخش می‌کنن

اون لحظه این صدا از بیرون اومد و من خیلی ناخودآگاه گفتم:

+ چقدر عاشق این آهنگم…

- عاشق صدای ماشین آشغالی؟ (پوزخند)

+ …

اون لحظه می‌خواستم بگم نه

عاشق شاهکار سمفونی شماره پنج بزرگ ترین موسیقی‌دان جهانم ولی هیچی نگفتم

هیچی نگفتم چون حس کردم بعضی از آدما چقد تک بعدین و چقد هیچی نمی‌فهمن

اون جلسه اولین و اخرین جلسه کلاس من با اون دختر بود و یاد گرفتم نباید خیلی حرفارو به خیلی آدما زد…

این آهنگ تمام زندگی منه

RIP BEETHOVEN

لینک

هیس… شادی‌ها خوابند…

بعضی وقت‌ها هست

هی تمام غصه‌ها و ناراحتی‌ها را در دلت پنهان می‌کنی

هی صبوری می‌کنی

هی به دنبال رقم زدن هیجان‌انگیزترین لحظه‌هایی

هی همه این درو آن درهای دنیارا می‌زنی

و هی همه چیز را به روی خودت نمی‌آوری که فقط یک لبخند

یک حس خوب دیرینه

از آن‌ها ک طعم عدسی دارند در سرمای زمستان کنار کسی که دوستش داری، 

بیایدو صاف بشیند روی این تارهای انداخته شده روی زندگیت..

از آن لبخندها که حس رفتن و غبار تکاندن از خانه‌ای را دارد ک سالهاست رهایش کردی

از آن لبخندها ک بوی نم خاک می‌دهند وقتی گل‌هارا آب می‌دهی…

اما یکهو

وسط تمام خودت را به بی‌خیالی زدن‌ها و خوب فکر کردن‌هایت

وسط تمام تکاپوهایت

یک جایی وسط یک غروب آخر پاییزی

چنان تمام وجودت خالی می‌کند

چنان کم می‌آوری

چنان غرق می‌شوی در تک تک غصه‌ها و دلتنگی‌ها و نبودن های پنهان کرده در دلت

که فقط دلت می‌خواهد یکی باشد

یکی باشد و این نفس‌های اخر دستت را بگیرد 

که دستت را بگیرد ک لااقل نمیری

فقط نمیری…