من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست می دارم ...

بهترین به معنی واقعی کلمه

هفته دیگه جوابا میادو من بیشتر از هروقت دیگه‌ای دلتنگ این سالیم که گذشت

امسال بهترین سال عمرم بود

با‌کلی خاطره جذاب و کلی اتفاقای هیجان‌انگیزو تجربه آور

چقدر دلم میخواد برگردم و دوباره این یه سالو تکرار کنم

دیوونه‌ی خل‌وچل

وقتی دیوونه بشی و یه آرشیو یه گیگه از این ساعتاتو پاک کنی و فقط همین جدیدا برات بمونه ...

پیش خودت میگی خوبه که آرشیوم پاک شد و ترکشای دیوونه بودنم کسیو نگرفت

به شیرینی ِ یه لبخند

وقتی نمی‌دونی با سوالای تحلیل چه کنی و جفت استادات تا ۱۵ تیر امتحان دارن و کلی نگرانی تو دلت جمع شده و

یهو یکیشون با جزوه‌های خفنش حالتو خوب می‌کنه و انرژی مثبت میده،

به شیرینی ِ حس یه لبخند وسط کلی غصه حالت خوب میشه و مطمئنی اگه مرد نبود حتما بغلش می‌کردی :))

همانا یکی از بزرگترین نعمتای خدا داشتن دوتا استاده خوب و مهربون و خفنه :)

نوار مرگ و زندگی:|

تا آخر هفته دیگه :/

من میتونم

من باید بتونم 

غلط کردم نتونم -_____-

فردای روز دهم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تو دوستمی ؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زمزمه‌های سحر

می‌دانی خدا

این روزها نزدیکی

و چقدر حس می‌کنم همه‌چی سرجایش است ...

تاحالا فکر کردی چه به موقع همه چیز را تجربه کردم ؟

شاید بقیه بگویند کوچک بوده

شاید بگویند شروع امتحان هایت از ۵ سالگی زود بوده

شاید بگویند بزرگ شدن و تصمیم گرفتن در ۱۲ سالگی و عذاب کشیدن و فهمیدن در ابتدایی فاجعه بوده

شاید بگویند سپردن اختیار به دختر ۱۶ ساله حماقت بوده

شاید بگویند در ۱۷ سالگی، این فهمیدن نادرست بوده

اما نبوده و تو میفهمیدی

نبوده و تو چه استادانه هوایم را داشتی در این سال‌ها

نبوده و من حالا خوشی ِعذاب هایم را حس می‌کنم

حالا می‌فهمم چه می‌خواهی از من

وقتی تا ۱۷ سالگی مرا در دوره‌ی فشرده‌ی کلاس‌ها و امتحان های پیش بینی نشده ات راه داده‌ای

و چه خوشحالم که بقیه، تو نیستند...

فکرش را بکن

اگر آن امتحان ها از ۴ سال دیرتر شروع میشد

یعنی الان من باید در بیمارستان میبودم ؟ و هنوز تورا نشناخته بودم ؟ و زندگیم را درک نکرده بودم ؟

فاجعه فاجعه فاجعه

چه خوب که بقیه، تو نیستند خدا ...

چه خوب که در این ۱۷ سال با من معامله کرده‌ای

چه خوب که چیزهایی دادمو بهترین‌ها را برگردانده‌ای سکوت

از تو چه پنهان هنوز یواشکی غصه آن‌ها را میخورم

از تو چه پنهان که دادنی هایم را فراموش نکرده ام

از تو چه پنهان که هنوز بابت آن داده‌ی خیلی قدیمی اشک می‌ریزم و مرحم میخواهم

اما خدا

تو ندید بگیر این بی‌قراری هارا و مرحم باش

مونس باش

بگذار به حساب کم توانیم در این سال ها و خسته شدن روحم

خدا در این میدان مسابقه گاهی کم می‌اورم

به رویم نیار و زیر بازویم را بگیر

اجازه بده گاهی در آغوشت استراحت کنم

سرم را بغل بگیر و بگذار گاهی های های گریه کنم

پیشانیم را ببوس و بگذار با تو آرام شود این قلب خسته

مهربان جان

ساده بگویم

بی‌تو نمی‌شود هیچ جوره

تموم شددددد ^___^

آسمونم کامل شد

با تقریبا ۵۰ تا صورت فلکی :)

غررر

زندگی تو مسخره ترین حالت خودش داره سپری میشه و من به شدت از تنبلیام ناراضی ام

اه

حالم از این فاطمه‌ی در حال حاظر بهم میخوره

راکد

بی فایده

بی خاصیت

اه اه اه

چرا ادمایی ک بهشون نیاز دارم الان باید درگیر امتحان باشن ؟

چرا ؟

چرا استادم تازه از ۴ شنبه امتحاناش شروع میشه ؟

:(

هی خداااا

بهش میگم استاد امتحاناتون از کی تا کی هست ک من اون موقع مزاحم نشم ؟

میگه نه راحت باش .. هر موقع دوس داشتی مزاحم شو 

:/

خو من چی بگم به این بشر :/

گفتم باوشه پس هر موقع دوس داشتم مزاحم میشم -_____-

هوووف خدا

خواهش می‌کنم یه کاری کن درس بخونم

خواهش می‌کنم 

دارم دیوونه میشم به خودت قسم :(

زندگی

به گمانم زندگی باید همین شب تا صب بیدار ماندن ها و گوشه اتاق دلدادگی هایم با آسمان ِ دست سازم باشد

وقتی قلم در دست میگیرم و مرز های صورت فلکی ها جان میگریند روی آسمانم

و وقتی ستاره ها می‌درخشند

و بودنشان را به فیلم دیدن و کتاب خواندنم در آن ساعت ترجیح میدهم

یا نه

زندگی باید کنج دیگر اتاقم باشد

آن جایی ک ستاره ها و کهکشان‌ها با من عشق بازی می‌کنند و دل می‌برند بدجنس‌ها

وقتی میفهمم سیاه‌چاله ای به قطر ۳۲ کیلومتر کهکشانی با قطر چند صد کیلو پارسک را میگرداند

یا شاید هم زندگی همین جاست

وقتی پشت میز کوچکم مینشینم و میخواهم بدانم، بفهمم، درباره‌ی هرآنچه از من دور است ..‌ درباره‌ی تپش ِ فلان ستاره‌ی قیفاووسی چندین هزار پارسک آنورتر ِ مان یا خمیده شدن فضا زمان جایی که ساهچاله ها بازیشان میگیرد.

یا نه اصلا زندگی‌ یک من است و یه اتاق کوچک به وسعت دنیای من وقتی میخندم، تعجب می‌کنم، اشک میریزم، عصبانی میشوم و هستم.

زندگی باید همین عشق بازی ِ من و اتاقم و آسمان باشد وقتی تنهایم و‌ پناهی جز آن‌ها ندارم .........

.

.

.

.

.

+ تنها دلیلی که این عکسارو میذارم دلخوشی و حال خوب خودمه . نرید تو این فازا که چمیدونم برا نمایش عکس اتاقشو میذاره یا هر فکر دیگه ای .. این جا قراره من حالم خوب باشه .. و کلی سال زحمت کشیدم تا این اتاق و به وسیله ای برا خوب کردن حالم تبدیل کنم .. پس منطقیه که بخوام با این که توش زندگی میکنم هرجام که میرم ببینمش ...

+ آسمونم هنو تکمیل نیست.

+ هر پارسک 3.09x1016 متره

صحنه ۱

قبل از افطار:

دوربین صدا حرکت

- آجی ببین بشقابا ۲۰ تاست، ظرف پنیرو گردو و خرما ۱۰ تاست. یکی درمیون بین هر دوتا بشقاب بذارشون.

+ چشم

- آجی سبزیام ۱۰تاست باید یکی درمیون بذاریم ولی یکی درمیونه خالی!

+ چشم

- قاشقا سمت راست بشقاب چنگالا سمت چپ 

+ [ نگاه ملتمسانه ]

- خب تو قاشقارو بذار سمت راست من چنگالارو میذارم

+ چشم

لیوانارو میاریم

- سمت چپ بذاریم یا راست؟

[ فک می‌کنم ]

+ راست

یه نگاه به سفره‌ی متقارنمون میندازم. ساده و شیک بدون هیچ چیز اضافه‌ای

+ آآآخخخ آخ حسین مانتومو اتو نکردم

- [ زیر لب=] من که میدونستم اخرش سفره مال منه! [بلند=] برو برو الان میان! بیا این پیرهن منم اتو کن

+ چششمم داداش گلم ^___^

بعد از شام:

صدا دوربین حرکت

بعده جمع کردن‌ ِ سفره تو آشپزخونه

+ مامان میشه من تو دست و پاتون نباشم ؟

# :))))) آره برو بچه :))

+ ^____^

کااااتتتتت

خب همگی خسته نباشید صحنه ها عالی شد..

غرررر غررررر

الان من منتظرترین آدم جهانم :/

بالاخره نصب شد این نرم افزار گرامی

بالاخره

ولی حس میکنم تا کاملا باهاش آشنا بشم دو سه روزی طول میکشه :/

بعدش باید آسمونو، بسان راننده تاکسی ای ک شهرو میشناسه، بشناسم !

خدا کمک کنه واقعا :/

شانس اوردیم سرعت نور محدوده و نور خیلی ستاره ها بهمون نمیرسه

وگرنه تصور کنید ۱۰ به توان ۲۲ تا ستاره! اوه بی خیال :/

داشتم از منتظر بودنم براتون میگفتم :/

هزار تا چیز از نت خریدم ک منتظرم بیارن :/

پرده سفارش دادم منتظرم بیارن :/

جوابای مرحله دو‌ نیومده منتظرم بیاد :/

یه سوال از استادم پرسیدم منتظرم آنلاین شه :/

یه کتاب قراره بیارن برام منتظرم بیارن :/

هییییععع همین در لحظه دلم برا امام زمان سوخت :(

خدایی منتظر همه چیو همه کس هستم الا اون :(

نمیدونم چرا نمیتونم حسی ک بقیه اماما دارم و بهش داشته باشم :/

به هر حال حس می کنم هنو صبر دارم !

اصنم از این حالت منتظر بودن خسته نیستم [ پس باش تا صبح دولتت بدمد :/ اسکول پلشت -____- ]

عصبانی

به قدری عصبانیم که نمی تونید تصور کنید

خیلی زور داره یه سال دنبال یه نرم افزار بگردی که هیچ جا پیدا نمیشه

10 گیگ از نت دانلود کنی و نصب نشه

به بدبختی از یه جهنمی پیداش کنی

کلی پول براش بدی

ناز کنه که رو ویندوز بالای 8 نمی خونم

بری ویندوزتو متنزل کنی به 8

بیای dvd رو بزاری تو لپ تاپ

و کار نکنه

و کار نکنه

و کار نکنه

starry night plus 6 ازت متنفرمممممممممممممممم

آشغالِ  مسخره

صورت فلکی هارو از رو چه کوفتی حفظ کنم خب

ازت متنفرم

از خودم متنفرم

از اون شرکت کوفتی با این رایتای مسخرشون متنفرم

اه

لعنت به تو که اشکم باید به خاطرت در بیاد

لعنت به تو

باشگاه مشت زنی

این کتاب فوق العاده ترین کتابی بود که تاحالا خونده بودم

به شدت پیشنهاد میشه

به شدددتتتت

انقدر جذاب و هیجان انگیزه که نمیدونم چی بگم راجع بهش

بهتره چن تا از تیکه های خوبشو براتون بنویسم :)

«حس درستی از زنده بودن نداشت چون متضادش را درک نکرده بود»

«آن وقت‌ها زندگیم زیادی کامل بود و شاید باید همه چیزمان را خورد می‌کردیم تا بتوانیم آدم بهتری بشویم.»

«بدون درد، بدون مرگ، بدون قربانی، ما هیچ چیز نداشتیم.»

«چند نسل است که آدم ها شغل‌هایی دارند که از آن متنفرند و تنها دلیلی که ول‌شان نمی‌کنند این است که، بتوانند چیزهایی را بخرند که به هیچ دردشان نمی‌خورد.»

«فقط پس از مرگ اسم خودمان را دوباره به دست می‌آوریم چون بعد از مردن دیگر بخشی از تلاش جمعی نیستیم. در مرگ قهرمان می‌شویم.»

+ وقتی کتابو شروع میکنید شاید نفهمید چی میگه.. تقریبا تا ۷۰ درصدی، همین حس رو دارید (که به نظر من خیلی هیجان انگیزه) پس صبور باشید چون آخرش به چیزای شگفت انگیزی میرسید ..

+این کتاب رو بخونید.

+این کتاب رو بخونید.

و

+این کتاب رو بخونید.

:)

رهی نمانده تا رهایی :)

انقده حالم خوووووبهههههه که اصن حد نداره 

خدا پدر مادر اون کسی که حسابان و گذاشت آخرین امتحان بیامرزه

وای که نمی دونید چه حس خوبیه نخوندن و بیست شدن

عین پرواز رو ابراس :دی

به شخصه همیشه معتقد بودم و هستم باید با ریاضی حرف بزنی

باید دلتو به دل مسئله بسپری و با تمام وجودت درکش کنی 

یه جوری که سخت ترین سوالا برات شیرین ترینشون باشه

هیچ وقت تو زندگیم ریاضی نخوندم

ولی شاید باورتون نشه،

روزی هزاران بار خدارو شکر میکنم که بهم خوشگلی نداد و درک ریاضی داد

شاید بگین خله [که در این موضوع شکی نیست :دی] ولی واقعا با ریاضی عشق بازی میکنم :)))

عشقممممم :) عاشگتم :))

شاید تا جای من نباشید درک نکنید که چقد من این درس را عاشقم :)

و الان چقده حالم خوبه که حسن ختام مدرسه و امتحانا ( و احتمالا تحصیل در این مقطع ) همراه شده با حسابان

تازززهههههه

الان کلی ذوقم دارم برا ولخرجیایی که کردم :دی

امروز رفتم 26 تااااااا خودکار رنگی استدلر خریدم

یعنی دارم میمیرم از خوشحالی :دی

و همچنان منتظرم دفتر رنگ کردنی خوشگلم و دفتر پلنر دوست داشتنیمو برام بیارن :دی

صبرم داره می تمومه :)

میزم رنگی رنگی شدهههههه

وای فک کنم تو کل مدت زندگی کردنم این دومین روزیه که انققدددددرررر ذوق زده شدم :دی

اولیش تولد هفده سالگی جانم بود :)))))

موسیقی آرام بخش بی کلام بشنویم ^____^

با من راه بیا دلم ...

این که دوباره بساط نقاشی ام را پهن کرده ام رویِ میزم،

مقواهای رنگی‌رنگی ِ کوچکم را، کاغذ‌دیواری ِ میزم کرده ام، 

این که برای اولین بار بدون نگاه کردن به مانده حسابم ولخرجی کرده و پِلنرِ رنگی رنگی و دفتر رنگ کردنی خریده ام،

این که فردا قرار است بازهم بدون توجه به کم شدن موجودی ام از آن پک های ۲۴ رنگه‌ی استدلرهای دلبر بخرم،

یا حتی این که حسابان نمیخوانم و به جایش باشگاه مشت زنی ای که الی عیدی داده روی میزم است،

این ها هیچ کدام نشانه‌ی بی تفاوت بودنم به اوضاع و الکی خوش بودنم نیست ...

این ها فقط یعنی من خسته شده ام از به خودم فکر نکردن

خسته شده ام از اهمیت ندادن به قلب ِ بیچاره‌ی تنهایم

خسته شده ام از فکر کردن به رفتن و نماندن 

راستش را بخواهی روحم کمی از من مرخصی میخواهد

خب منم ک بی قلب و بی وجدان نیستم که

می خواهم برای اولین بار با او و آرزوهایِ رنگی رنگی اش همراه شوم

اولین قدم هم عوض کردن ِ آن شاخه های لخت و زمستانی ست که پنجره را پوشانده ...

اسب چطور است ؟ سلیقه ام را پسندیدی؟

راستش را بخواهی میدانم این بار هم چشمان آن اسب مشکی و سرکش با آن موهای دلفریب و مشکی اش چیزی به دنیای رنگی رنگی ات اضافه نکرده ..

اما قبول کن دیگر

نگاه کردن به آن چشمان مغرور و مشکی که زندگی درش جریان دارد، بسیار زیباتر از آن شاخه های خشک زمستانیِ زیباست ...

میدانی قلبم

تو مثل زن در زندگی مشترکمان هستی ...

اگر شاد نباشی و تورا آرام نکنم

اگر هر از گاهی با بازوان مردانه‌ی عقلم تورا به آغوش نکشم

اگر گاهی برای توهم که شده کوتاه نیایم

زندگی میپاچد

یا نه

اصلا میمیرد

راستش را بخواهی تا الان هم فقط فکر میکردم که زنده‌ام

فکر میکردم وقتی نجوم را که تو دوست داری بخوانم، تو از من راضی میشوی

اما نمیدانستم گاهی هوس می‌کنی بدون حضور مردت دست به قلم ببری و بدون حسِ حضور در این دنیا بِکشی، رنگ کنی، بیافرینی ...

حالا فهمیده‌ام .. فهمیده‌ام گاهی باید فقط با تو همراه شوم .. باهم به انقلاب برویم و کتاب‌هایی که دوست داری را برایت بخرم ..

برویم به آن مغازه‌ی خوشگل و هرچه میخواهی برایت بخرم

و اهمیت ندهم به غرغرهای مامان که میگوید پولتو پس‌انداز کن .. ولخرجی نکن ..

من که ولخرجی نمیکنم .. فقط میخواهم کمی هوایِ خانم خانه ام را داشته باشم ..

اما تو هم قول بده با من راه بیایی ..

هی از آن ته مها نگو با موی بلند زیباتری

نگو هوس کرده ای دوباره حس پخش شدن موهایم روی متکا را در شب حس کنی

نگو تنگ شده‌ای برای ۲ ساعت نشستن پای آینه و خل و چلانه صاف کردنشان

بگذار موهایم را هی کوتاه و کوتاه تر کنم

و بی توجه به بقیه و حرف هایِ تکراریشان در آینه به این زیبا لبخند بزنم ...

خودت را به آن راه نزن ..

راستش هنوز حس میکنم با موی کوتاه زیباترم ...

بی تو همه چیز عالیه ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

غول بزرگ و دوس داشتنی

شاید کمتر کسی باشد که اطلاعات اندکی راجع به آفرود داشته باشد و نام آشنا و دل انگیز و رعب آور هامر را نشنیده باشد.
غول بزرگ دوست داشتنی که در دیتروت میشیگان آمریکا پس از مدل های جنگی خود(هاموی) و برای اولین بار در قالب غیر جنگی متولد شد و هامر نام گرفت
اولین فرزند هامر ، هامر H1 بود که جثه ای عظیم و دشوار داشت و همین مسئله ای برای غیر قابل استفاده بودن آن در شهر بود
و باعث شد مهندسان آمریکایی را به فکر طراحی فرزندِ رژیم گرفته هامر H1 بندازد. سرانجام در سال ۲۰۰۳ هامر H2 متولد شد اما بر خلاف تصور همگان، نه کوچک تر از H1 ، بلکه بلند ترو پهن تر از آن
اما فرزند تازه متولد شده علاوه بر قابلیت های استفاده شهری، طراحی ای بی نظیر و چشم گیر و البته با کیفیت از یک آفرود واقعی بود.
بدنه پهن و مرتفع، سقف کوتاه با پنجره هایی به نسبت کوچک که دید را به داخل کم میکرد و در عوض در آن ارتفاع از سطح زمین منظره ای باز و فوق العاده برای سرنشین به ارمغان می آورد.


غول جذاب و دوس داشتنی و ۲۹۰۳ کیلوگرمی با معده ای به حجم ۱۲۱ لیتر، صدی ۲۳ لیتر غذا نوش جان می‌کند و با آن هیکل بزرگ ، در عرض ۹ ثانیه مارا شگفت زده کرده و به ۱۰۰ میرسد که البته تا ۲۰۰ هم راه دارد ..
موتور ۸ سیلندری اش با ۶ لیتر حجم و ۱۶ سوپاپ، ۳۱۶ اسب بخار قدرت دارد و تن پوشِ با کیفیت و کرومی اش، اجازه دلزدگی را به هیچ عنوان ب همدش نمیدهد...
غول دوس داشتنیِ بزرگ اما جذاب
پرقدرت اما ظریف ...
اما در انحصار چشم بادامی ها !
تعجب کردید نه ؟
در پی ورشکستگی کمپانی شهیر جنرال موتورز در june 2009 شرکت چینی TENGZHONG که دستی در ساخت ماشین های سنگین دارد سهام این شرکت را خرید. اما نگران نباشید.. آن ها اجازه دادند مقر هامر در دیتروت بماند و غول دوست داشتنی از گزند برچسب ناخوشایند MADE IN CHINA که ناخودآگاه مارا یاد محصولات بی کیفیت چینی می اندازد در امان باشد ...

+با کمک گوگل آرام

تا ابد آبی

اشک هایی که جاری شد

جامی که از دست رفت

دلی ک تا ابد آبی میمونه

و عاشق سید

+ با همه‌ی اتفاقای تلخی چن سال اخیر، لباسم، روحم و خونم تا ابد باقی میمونه .. و فقط خدا جواب ما هوادارارو به کسی بده ک باعث و بانی این ناراحتیاس

لمسم کن به هر دعا

وارد کلبه ی کوچکم میشوی و یک راست بسوی تخت میروی
همان‌طور در سکوت
جای متکا را کمی درست میکنی
دستت زیر سرت، روی متکا
به سقف نگاه میکنی:
«نمیخواهی بخوانی ؟
نگو ک نمیدانی چرا به این جا آمدم ..»
به سراغ کتابخانه میروم
بدون تعلل "کتاب کوچک معصومیت و امید" ِ صالحی را بر‌می‌دارم و روی صندلی مینشینم ..
در فکر این که کوتاه بخوانم یا بلند، کتاب را باز می‌کنم ..
پس از کمی جست و جو صدایم را آرام میکنم ..

خرابات کوی واژه ها
دخترِ خاموشِ طور و درخت و کجا،
لمسم کن به هر دعا
دریا به انفاسِ خفته‌ی من رسیده است.

من لمسِ توام
برهنه در تکلم طور،
نور، اورادِ روح، راه، واژه... و لال.
من اَرَنی گوی هزار و یک سینای تشنه ام
تورا درختِ آب
کجا برده در دعا،
هی موزونِ می به ذره ی بی کجا!

بشنوید با من

کتاب را میبندم درحالی که انگشتانم را لایش جاگذاشته ام ..
به صورت معصوم تو با آن چشم‌های بسته نگاه میکنم
چشم هایم را میبندم
و به چیز‌های عزیز همین زندگی می‌اندیشم ........
بلند میشوی و کنار صندلیم روی زمین می نشینی
کتاب را بدون این که صفحه را گم کنی از لای انگشتانم بیرون میاوری و در حالی ک پاهایم تکیه گاه دستانت میشود میخوانی:

تاریک، تشنه، تنها
هم از هراس راه بود که هرگز به هیچ منزلی نرسید.

آدم ها گاهی از سرِ یقین
اشتباه می‌کنند!
و
او بسا دلش برای دیگری تنگ میشد
گریه می‌کرد
شاعر هم بود.
عجیب این‌ جاست:
نه او شبیه کسی بود
نه کسی شبیه او.
او مرتب خود را جای پروانه‌های پاییزی
اشتباه میگرفت
یادش می‌رفت دنیا تاریک است
آسمان... تشنه است
و آدمی تنهاست.

دریغا در این سرزمین
باران و بیهوده گی
نام همه مارا از دیوارهای دنیا
شسته است.

و من چه خوب میفهمم تو چه می‌گویی ...