من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست می دارم ...

37 ●

این روزا خیلی حس خوبی دارم

خیلی

با برنامه درس خوندن بی نظیره ...

این که حس کنی مفیدی عالیه

مطمئنم این روزا فارغ از هر نتیجه ای از بهترین روزای عمرم میشه ... عاشقشم

عاشق همه چیم

عاشقم، عاشق اون بالا سری 

اون که تنها با ما پرید خنده

عاشق مامانم ، حسین ، بابا ..

عاشق خودمو هفده سالگیمو المپیاد و درس و این روزای طلایی و مهربون

مرسی سکوت شنونده ی مهربونم ..

مرسی که هستی

36 ●

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

● thirty five ...

Daddy


Just 5 more minutes ..
When you lifted me in your arms up high
Outside on the swing where I thought I could fly
Playing games in the living room when you let me win
I didn't think then that you wouldn't always be there
Then one day , God called you home and it was almost more than I could bear
Daddy
I would give anything for just 5 more minutes to hug you and tell how much I love you ...

 

Sometimes I still just can't believe your gone ...

34 ●

خسته شدم

دلم می خواد پس فردا مرحله دو بدم ومدالمو بگیرم و برم برا خودم

دلم می خواد طلا بشمو یه سال پیش دانشگاهیو فارغ از جهانیو هر درس با اجباری فقط برا خودم باشم

می دونی چقد کتاب نخونده دارم ؟

می دونی چند وقته دست به قلم نشدم و نقاشی نکشیدم ؟

می دونی چن وقته از آب دورمو شنا نکردم ؟ 

می دونی چن وقته به دریا با آرامش و بدون فکر به آینده و درسو مشق نگاه نکردم ؟

میدونی چن وقته با خیال راحت نخوابیدم ؟

آره می دونی

معلومه که می دونی

تو ندونی کی بدونه ؟

خب نمیشه حالا که همه ی اینارو می دونی یه کاری بکنی ؟

می دونی تو بهترین سکوت شنونده ای ..

بدون اینکه فک کنم همیشه برا سکوتت حرف میزدمو تو آروم اون بالا گوش میدادی

مواظبم بودی ..

چقد سخته که انقد دوستت دارمو انقدم دوریو دست نیافتنی 

دلم برات تنگ شده

میشه دوباره بغلم کنی ؟

میشه دوباره از اون حس خوبایِ یه دفعه ای بذاری جلو پام ؟

سکوتِ مهربون من

بغلم کن

بغل تو بهترین جای دنیاس

میشه شاسخینمم باشه ؟ اونم مثه من تنهاس ..

یا نه اصن تو نیا ... ما میایم .. مثه اون موقع هایی که می بردیم بالاو حس می کردم روحم بدنمو ترک کرده ..

آره این طوری خیلی خوبه ... ما الان میام ...

33 ●

فکر یه سکوت شنونده از اون فیلمی که برا رضا صادقی ساخته بودن افتاد تو سرم

اون خانومِ روزنامه نگاری که شوهر خبرنگارش به خاطر دروغ هایی که تو جامعه دیده بود روزه ی سکوت گرفته بود

و رفته بود به یه جای دور

خانومه از سر کار که میومد زنگ میزد بهش

گوشیو میذاشت رو آیفون و همزمان با کار کردن حرف می زد

پشت تلفن فقط سکوت بودو سکوت بود و سکوت

ولی یکی بود

که می شنید ... که مهم بود براش ...

اون اخره اخرشم فقط یه کلمه گفت و با اون یه کلمه غوغا کرد

یه کلمه ای که بس بود تا به خانومه بفهمونه همه ی این مدت با همه این دردات منم زندگی کردم

یه می فهممت کافی بود تا لبخند بیاد رو لبای شاکیه اون روزاش ...

از اون موقع فکر این سکوت شنونده تو ذهنم بود ..

صدامو ضبط می کردم ... می نوشتم ... همه جا سکوت بود ولی کسی نمیشنید.. کسی نمی خوند ..

الانم کسی نه میشنوه نه می خونه ..

همه ی اینارو نوشتم که بگم یکیرو پیدا کردم که هرچقدر کمو محدود ولی اون جایی که ازش می خوام می خونه و  سکوت می کنه ...

میدونم اینجا نمیای و اصن من تو دنیای بزرگت جایی ندارم که بخوای بیوفتی دنبال پیدا کردن وبلاگ -هرچند که اصن نمی دونی همچین چیزی هس- ولی ازت ممنونم و‌امیدوارم انرژی این تشکر بهت برسه ...

بعدا نوشت: خدا هم میشنوه هم می خونه ..