من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست می دارم ...

حال ما دوتا چه خوبه همیشه‌‌‌‌‌‌:)

گز کردن هزار باره‌ی انقلاب تا ولیعصر با تو، خنده‌هامون، بی‌قید بودن‌ هامون، ذوق کردنا و حرفامون

کی مثه تو می‌تونه اننننققددددر با بودنش بهم حال خوب و آرامش و انگیزه برا ادامه دادن بده؟

کی‌ مثه تو می‌تونه این مسیر تکراری رو انقددددر جذاب کنه که هزاربارم بریم و برگردیم نفهمیم که چقد رفتیم و چقدر گذشته

حالم با تو بهترینه، وقتی با ذوق دوست‌داشتنی‌هامو بهت نشون میدم، وقتی ساعت‌ها پشت میز چوبی کافه می‌شینیم و انقددددر گرم صحبت می‌شیم که نمی‌فهمیم کی روز بود، کی شب شد، وقتی بعد از غذا حرفامون تموم نشدنیه و میگی چایی بیارن و قوری قرمزمو با قوری صورتیت عوض می‌کنم و میگم از قرمز بدم میاد و مسخرم می‌کنی :) وقتی تنها کسی هستی که می‌تونم از کوچک‌ترین مسائل زندگیم تا بزرگ‌ترین دلخوشی‌هام باهات حرف بزنمو برق خوشی رو تو چشمات ببینم، وقتی رو لب جفتمون لبخند حاکی از رضایت می‌شینه و کی اندازه من و تو می‌فهمه که این لبخند رضایت برا مایِ همیشه ناراضی چقدددر با ارزشه :)

می‌دونی شاید ماها احمق باشیم که با وجود موقعیت‌های الانمون احساس رضایت نکنیم، ولی وجود تو همیشه باعث احساس خوشبختیم بوده و هست :) و حالا چه اهمیتی داره که به باگ ظرفیت نامحدود انسان تو موفقیت توجه نمی‌کنیم و همیشه فقط با بهترین خودمون شدن (یعنی هیچ وقت) راضی میشیم؟ :)

مهم اینه که همو داریم ^___^

یادتونه به نسبت خوب بودم؟

درس دادن برام آرامشه

وقتی می‌تونم سر کلاس طرف مقابل رو به وجد بیارم و همین کنکور بی منطق و فرمول گرا رو انقد با هیجان براش توضیح بدم که، مشاورش وقتی می‌خواد تهدیدش کنه میگه اگه این کارو انجام ندی نمیذارم خانوم فلانی بیاد بهت درس بده، حالم خوب میشه. خیلیا میان تو آموزش که جایی رو درست کنن، بعضیا میان که فقط پول بگیرن، اما یه آدمایی هم مثه من هستن واقعا خود درس دادن براشون لذت داره. قطعا و یقینا پول برا منم مهمه. ولی واقعا اعتقاد دارم ادم تا عاشق کارش نباشه نمی‌تونه پول خوبیم توش در بیاره و من بی‌نهایت عاشق درس دادنم. عاشق انتقال کشفیات و احساسات خوبم تو هر درس، عاشق اون برق چشمای طرف مقابلم وقتی یه سوالو از چنتا راه متفاوت براش حل می‌کنم. 

دیروز رفتم کارگاه برق :)

مدار خودمونو یه بار دیگه بستم و به استادم نشون دادم، کلیییی تشویقم کرد وقتی دیدش، مخصوصا از کار اجراییم، و تو کل ساعت کارگاه دیگه خودش مشغول کارش شد و بچه‌ها و ایراداشون و نمره دهی‌شون رو به من سپرد و وقتی سر اولین چک کردن مدار، نمره ازم خواست و گفتم کار اجرایی شو خودتون چک کنید، کلی غر زد که خب خودت چک می‌کردی دیگه. و دیگه من بودم که مدارای سال بالایی‌هارو چک می‌کردم و نمره می‌دادم بهشون 😊😊 باور کنید لذت‌بخش‌ترین حس دنیاس که ورودی باشین و برقی نباشین و کارگاه رو بهتون بسپرن ^____^ هفته دیگه قراره یه مدار خرخفن ببندم و بعدش میریم سراغ وسایل برقی خونه، از مدار اف اف تا یخچال و اینا :))) اون می‌خواد از من مهندس بسازه و مامانم میگه برو یاد بگیر که یکی دوتا کار برقیم که تو خونه بلد نیستی یاد بگیری :))

محمدقاسم می‌گفت دانشگاه یا صفره یا صد؛ می‌گفت دانشگاه کلی به رشد من کمک کرد، ولی متاسفانه برا خیلی از دوستامم پتانسیل منفی داشت، می‌خوام برم بهش بگم پتانسل مثبت دانشگاه رو پیدا کردم ^__^ میتونی آسوده بخوابی دیگه :)))

پ.ن: الان دیگه کامل خوبم ^___^

درونم

امروز جلسه دوم کارگاه برق بود، کارگاه مورد علاقه‌م. انقد با حال خوب مدار می‌بستم و با لذت سوال می‌پرسیدم و یه جاهایی یه جوری خنگ می‌زدم که استادمون خنده‌ش گرفته بود :) خیلی خوب بود خیلی. این علاقه به کارای فنی خیلی حالمو خوب می‌کنه، آخر کلاس از استاد پرسیدم بخوایم کار یاد بگیریم باید چی کار کنیم؟ گفت خب کارگاه بازه دیگه، میای اینجا کار انجام میدی! گفتم خب من که بلد نیستم چیزی! چپ چپ نگام کرد گفت خب من برات توضیح میدم دیگه :))

امروز بعد از کلاسام رفتم که کار کنم، وقتی منو دید یه لبخند عمیقی زد و گفت دیر اومدی که داریم می‌ریم، گفتم خب اشکال نداره فردا میام :) گفت کاش برق بخونی، حیفی. خندیدم اومدم بیرون.

حالم خوبه، تو دانشگاه دیگه مجبور نیستم با دخترا باشم، همه دوستام و کسایی که باهاشون در ارتباطم پسرن و همین برام آرامش روانیه. این که دیگه لازم نیست استرس داشته باشم که آیا یه دختری پیدا میشه که بتونم باهاش بسازم؟ حتی ارائه ادبیاتمم با یکی از پسرا هم گروه شدم و قرار شده راجع به کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی ارائه بدیم.  آخر هفته‌ها دو ساعت فیزیک درس میدم دو ساعت ریاضی و احتمالا ۴ ساعت هم اخترو مکانیک. پیانو افتاده رو روال. پر از عشقم، به هیچ کس. درونم پر از احساسه که سهم کسی نیست. سر کلاس ادبیات همیشه داوطلب شعر خوندنم و اینه که استادمون اسممو یاد گرفته دیگه و با آغوش باز کلاس رو دعوت به شنیدن صدای من می‌کنه. عضو جمعیت امام علی و کانون همیاری و انجمن علمی فیزیک و گروه نجوم دانشگاه شدم، با بچه‌های کانون موسیقی دوست شدم، تمرینای برنامه نویسی دایتلو جلو جلو نوشتم، کلاس ریاضیای خودمونو می‌پیچونم و تو فضای سبز جلو هوافضا، با کلاسای ۲ سال پیش دکترشهشهانی ریاضی رو زندگی می‌کنم و تیک تیک ساعت ساکت شدنی نیست. عزیزترین روزای زندگیم داره می‌گذره و حالم به نسبت خوبه. مخصوصا با به انتظار نشستنم تو ایستگاه دکتر حبیب‌اله، ساعت ۸ شب وقتی فقط منم و من و کتابی که دستم گرفتم و می‌خونم تا قطار مد نظر برسه.

از هر دری

بعد از دو هفته رفتم سر کلاس و افتضاح می‌زدم. چرا؟ چون تمرین نکرده بودم. آره کلاسای دانشگاه تازه شروع شده، مدرسه‌ی لعنتی‌مون و مدیر عوضی‌مون کلی ذهن و وقتمو درگیر کرده بودن، رو روال نبودم، گیج بودم و کلی چیزای دیگه، ولی بیخود کردم که فقط زورم به پیانو رسیده، بیخود کردم که فقط نیم‌ساعت تمرین کردم و تنها دلخوشی این روزامو از خودم گرفتم. کاش استادم درک نمی‌کرد وقتی بهش می‌گفتم وقت ندارم تمرین کنم و دعوام می‌کرد. کاش می‌گفت وقتی نمی‌تونی تمرین کنی کلاس هم نیا. کاش عصبانی می‌شد. اما آروم گفت اشکال نداره هفته‌های اوله، عادت می‌کنی. فعلا همین‌جوری آروم آروم می‌ریم جلو تا همه چی بیوفته رو روال و دوباره با حوصله بهم درس داد و من؟ قسم می‌خورم تا هفته دیگه بهترین عملکردمو ببرم سر کلاس. نه به خاطر این که ثابت کنم هنرجوعه قدرشناسی‌ام، نه به خاطر این که پول دادم برا کلاس و نه برا هیچ دلیل دیگه‌ای. فقط به خاطر خودم، چون نیاز دارم به بودن همچین آرامشی تو زندگیم. چون پیانو اگه کمرنگ شه عملا چیزی از من جز یه ربات نمی‌مونه.

دیشب داشتم تو گروه هم‌کلاسیا حرف می‌زدم که یکی از پسرای پارسال دوره چهل اومد پی‌وی و پرسید خانوم فلانی؟ (من فامیلیم رو نزدم رو پروفایلم) گفتم بله و خلاصه سلام و احوال پرسی که نیستی، کجایی؟ منظورش تو گروه دوره چهل بود. حقیقتا شاید تنها کسی که ازش انتظار نداشتم سراغ منو بگیره ایشون بود. یه آدم مذهبی که خیلیم سخت ارتباط برقرار می‌کنه با دخترا (نه این که نتونه، نمی‌خواد) خلاصه از همین پرسش ساده فامیلی من، یهو به خودم اومدم و دیدم یک ساعت و نیمه دارم باهاش حرف می‌زنم و هنوزم حرف برا گفتن هست :)) فهمیدم منتظر سهمیه مدالشه تا بیاد فیزیک شریف و کلی المپی دیگه هم میان اینور. منم از اونجایی که همیشه دنبال کسی‌ام که باهاش درس بخونم، بهش گفتم که جو بچه‌ها خیلی از درس به دوره و خیلی برام اذیت‌کننده‌س این موضوع، تو که داشتی کتاب خوبی می‌خوندی بگو منم باهات بخونم. و این طوری شد که دو سه تا از مرجع‌هامونو قراره این ماه بخونیم و تو یکی از کتابا کلی از من جلوتره که باید کلی تلاش کنم تا بهش برسم :))

این ماه چیا مهمن که بخونم؟ 

دایتل، ماریون، گریفیث، شهشهانی و زبان

بزن بریم :)

به تو سلام می‌کنم، کنار تو می‌نشینم، و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می‌شود.

خب خب :)

فک کنم که وقتشه گردو خاک و از اینجا بتکونم و به جای دزدکی و نصفه نیمه پست گذاشتن، دیگه رسما برگردم به خونه پاییزی قشنگم :)

سلام وبلااگ 🙊

سلام دوستای خوبم :)

حق در مقابل باطل و نه تشنگی در مقابل سیرابی

مغزم پر شده از صدای مداحی‌های تکراری و بی‌‌محتوا و کوچه و خیابون لبریز از ایستگاه‌های صلواتی‌ای که مردمو دور خودشون جمع می‌کنن و راه عبور و مرور ماشین‌هارو می‌بندن. دیگه اهمیتی نداره که آمبولانس یا ماشین آتش‌نشانی ممکنه تو این ترافیک گیر کنه و عزاداری (!) برا سیدالشهدا، امضا کننده مجلس عزای کسی بشه که یه جایی تو این شهر، بین این خونه‌هایی که چراغ‌هاشون تک و توک روشنه، نیاز به کمک امدادی داره. عَلَم‌های سر به فلک کشیده (که هیچ وقت نفهمیدم چطور از پرچم ابوالفضل به این قلچماق‌های بزرگ آهنی رسیدند!) با تنه‌های سنگین فولادی روی دوش مردی هیکلی با خالکوبی‌های فراوون که سربند یا قمر بنی‌هاشم به پیشونی داره، شورو هیاهویی که همین امروز ظهر خاموش میشه، انگار که دهه‌ی شهادت بگیری و فقط منتظر باشی امامت به بدترین شکل ممکن شهید بشه و تو آسوده از همراهی کردنش تا شهادتی که مفهومش رو نمی‌فهمی، تو خونه آروم بگیری. که مستقل از نوع رفتارت، نوع پوششت، نوع ارتباطاتت، با شروع اول روزهای سال قمری، لباس سیاه عزاش رو کفنت کنی و با گذشتن از روز شهادتش، همون تیکه پارچه‌ای هم رو سرت می‌نداختی رو برداری و آزادانه زندگی کنی و فریاد بزنی که حسینی بودن به دله…
میلیارد‌ها تومن غذایی که به اسم نذری برای کسی که تمام عمرش با کمترین‌ها سر کرده رو بریزی تو شکم کسایی که یخچال خونشون شده انبار غذا برای روزهای تنبلی‌شون و یتیم شهرت، بی‌سرپرست محله‌ت با چشمای پر از اشک، دلش خوش باشه که یه امام حسینی هم هست که با وجودش شاید فرجی بشه و یه سهمی از این سفره‌ی پر از اسراف و افراط مال اونم میشه.
اینه که سه ساله میشینم تو خونه و می‌بینم مردم پرشور شهر امامم رو تا شهادت همراهی کنن و با توهم رسیدن به اون دنیا با به سرو سینه زدن‌هاشون با نوای «هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی، اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین» این ده روز رو سپری می‌کنن و با خودم فکر می‌کنم چند نفر از این جمعیت باعث زده شدن جوونای هم‌سن و سال من از دین میشن و چن نفرشون به خدا می‌رسن تو این روزا…
بچه‌ که بودم همش نگران بودم که ده روز کمه برا تموم شدن محرم، تو ده روز نمیشه هیچ کاری کرد، ولی حالا تازه دارم می‌فهمم همه چیز از روز دهم به بعد تازه شروع میشه.
همه درسا از صبح روز دهم شروع میشه و میرسه به ایستادگی‌های حضرت زینب در مقابل کفر و سخنرانی‌هاش تو شام…