من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست می دارم ...

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

شاید این آزاردهنده ترین حس قشنگ دنیاس که ده شب بیاد دم خونتونو به خاطر اشتباهی که کردی بغلت کنه

بیخود نیست که از وقتی اومده تو زندگیم بی اهمیت تر شدم به آدما و رفتاراشون

فقط یه دونه از اینا بسه تا آدم بیخیال کل دنیا شه و هیش کی براش مهم نباشه و فقط دیوونه وار بخنده، عاشق شه، گریه کنه و به جنون برسه

اگه داشتن تو معجزه خدا نیست پس باید تعریف معجزه رو عوض کرد…

ببخشید که انقد اذیتت می‌کنم خب؟

فاطمه! تو همانی که دلم لک زده بود لبخندش را دختر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌:))

خدایاااا

شکرت

شکرت 

شکرت 

شکرت

شکرت به خاطر چیزی که نمی‌تونم به زبون بیارم و میدونی چی تو دلمه

می‌دونم که باید تغییر کنم

سکوت؛

تازه دارم می‌فهمم چقدر بزرگه و چقدددر باید بزرگ بشم به خاطرش

تازه فهمیدم ذهنم چقد باید از حاشیه دور باشه و من چقدر دارم حاشیه میرم

سکوت؛ مرسی که یادم میاری چجوری کج نرم

مرسی که هستییییی عزیزدلممممم ^_____^

چجوری بگم روزت مبارک؟ لعنت به امروز اصلا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مامانمو خوشحال کن…

از ۱۳ سال پیش تاحالا یه روزایی تو سال هست که تمام مامان میشه غم

انگار که یهو همه خبرای بد عالم بهش رسیده و حقیقتش اینه که فقط تلخ ترین حادثه و خبر زندگیش براش تکرار میشه

رفتن بابا برا بچه‌ها یعنی کم شدن یکی از فرشته‌ها

ولی برا مامان یعنی از دست دادن همه تکیه‌گاهش، همه آرامشش و همه سهم خوشحالیش تو زندگی

بچه با مهر مادر می‌تونه نبود پدرو تحمل کنه

ولی هیچ وقت جای خالی مرد با بچه برا زن پر نمیشه

آبان یعنی اومدن و رفتن بابا، هفته اولش پاتو بذاری تو این دنیا و تمام دنیای یه زن شی و هفته بعدش با رفتنت، دنیاشو ویرون‌ کنی

همین طور آذر و اسفند روزای نامزدی و عروسی

نزدیک روز پدر که میشه نباید بذارم از خونه بره بیرون

بابا

میشه از اون بالا بیای پایین و مامان رُ آروم کنی؟

می‌دونی که آروم کردنش فقط کار خودته هوم؟

می‌دونم که هیچی یادت نرفته، می‌دونم که هواشو داری، میشه بیشتر باشی؟

نگاش کن، تمام زندگیشو گذاشته مارو بزرگ کنه

نمی‌خوای با کنارش اومدن یه ذره ازش قدردانی کنی؟

میشه یه حرکتی بزنی؟

پاشو، کسی نگاه نمی‌کنه حالت خوبه یا بد، نتیجه مهمه…

سکانس اول/مدرسه قبل از کلاس فیزیک/

+ استاد من یه چیزی می‌خواستم بگم نمیدونم الان بگم یا بعدا 🙈

- بگو ببینم

+ الان ببینید، من فیزیک ۷۰ میزنم میگید خوبه، ۸۰ میزنم میگید خوبه، ۹۰ میزنم میگید خوبه! میشه وقتی کنکورو صد زدم به جای همه‌ی این ذوقا که الان انتظار داشتم اون موقع بهم کار بدین؟

- :)) آره کار دارم برات فقط الان تلاش کن برسی به اونی که می‌خوای، کارت با من

+ یسس ^___^

سکانس دوم/ مدرسه پیش مشاور/

+ آقای م میگم که من الان دارم خیلی خوب می‌خونم که رتبم خوب شه، رتبم که خیلی خوب شد، میشه کار کنیم باهم؟ 😋

- معلومه که میشه تو دق دادی منو از اول سال از بس گفتی فیزیک رتبه ۱۰۰۰ میخواد من در همون حد می‌خونم

+ نه دیگه، اگه یه انگیزه به من بدین من برا یه رتبه شاخ می‌خونم

- دختر خو از اول میومدی می‌گفتی این جوری انگیزه می‌گیری، آره اتفاقا یه عالمه تو گلستان و اینا نیاز داریم فقط باید رتبت خیلی خوب بشه ها

+ چشم ^____^

- :))

سکانس سوم/ مدرسه پیش مدیر(دوست)جان/

+ میگم که یکی از پسرای شهید بهشتی نجوم میخونه، از نظر شما مورد نداره من بهش کمک می‌کنم یه جاهایی؟

- نه چه ایرادی داره بهش کمک کنی!

+ گفتم آخه شاید شهید بهشتی رغیب باشه از لحاظ کاری درست نباشه!

- نه بابا حله :) 

- فاطمه سال دیگه اجرایی کل المپیاد این جارو می‌خوام بدم به توعا مشکلی که نداری؟

+ [نیشش با احتیاط باز میشود🙈] نه چه اشکالی؟ کی از مورد اعتماد واقع شدن بدش میاد اخه؟

- این آقاعه ک امسال بود پدر منو دراورد و من هی غر زدم ک چرا امسال کنکور داری -_-

+ 😂😂

فاطمه یادت باشه برا داشتن همه اینا و کارایی که قراره آقای ب و ب پرایم بهت بدن باید رتبت شاخ شه، و این می‌خواد که الآن حالت خوب باشه! خب؟

نگاه، کسایی که دوست دارن و براشون مهمی دارن همه جوره بهت انگیزه میدن، یه مشهد توپم که رفتی، اتاقتم که مدلشو تغییر دادی و الان دیگه هیچ بهونه‌ای نداری برا تغییر ندادن حالت

پاشو جمع کن خودتو…قلبت درد می‌کنه ک می‌کنه، اعصابت خورده ک خورده

چقد احمقی آخه تو -_-

ببین مطمئن باش اگه الآن و به هر دلیلی از دست بدی و پشت بندش اون کارای بالارو هم، تا اخر عمر سرزنشت می‌کنم و می‌کشمت تا اخر بس که هر درموندگی‌ای تو آینده رو به تلاش نکردنت اینجا ربط می‌دم

فهمیدی؟

اصلا باهات شوخی ندارمااا

کمتر از سه ماه تا کنکور مونده و من فقط می‌خوام این سه ماه رو همون جوری که تو المپ تلاش کردی، تلاش کنی

آره میدونم اینجا دیگه آقای ش نیست که حرفاتو بشنوه، انرژی بده و با هر بار دیدنش حالت خوب شه، درسته آقای ب نیست که  کلی حالت با بودنش عوض شه، درسته ۷۰ درصد چیزایی رو که می‌خونی، حالت ازشون بهم می‌خوره، ولی واقعا تو خری؟

خری که فک می‌کنی برا رسیدن به هدفت حتی نباید سه ماه کاری رو که دوست نداری با تمام وجود انجام بدی؟

یعنی هدفت انقد برات ارزش نداره؟

از خودت و همه فکرات خجالت بکش فاطمه

همین فقط…

بدون شرح ِ پر درد

وجود خدا برا هرکس واقعا و واقعا یه مسئله فوق شخصیه

اگه ته ته دلت بخواد که خدایی باشه، همه حرفایی که برا انکارش می‌زنن برات میشه محکم ترین اثبات بودنش

و اگه ته دلت نخواد که خدایی باشه، همه‌ حرفایی که برا بودنش می‌زنن میشه بدیهی‌ترین انکارش

یه عالمه بحث میشه

یه عالمه کتاب میاد وسط

اینا قرار نیست برات مشخص کنه بپذیری خدایی هست یا نه! همه اون کتابا همه اون مستندا و همه اون توجیه ها میان وسط که تو بیشتر بدونی و بهتر فکر کنی

و آخر سر اونی که تصمیم می‌گیره قلبته

فقط قلبت

قلبت میگه عقلت بودنشو بپذیره یا نبودنشو

قلبت میگه عقلت جذب کدوم بشه

و این که تو قلب آدما چی می‌گذره فقط به خودشون مربوطه

فقط به خودمون مربوطه که دلمون می‌خواد یه نیرویی تو قلبمون باشه که وقتی خسته شدیم بهش پناه ببریم یا نه،

فقط به خودمون مربوطه که بخوایم بعد همه دوندگی‌هامون، همه لذتامون، همه غما و شادیامون، یکی رو داشته باشیم که دلمون از همیشه بودنش قرص باشه یا نه…

میگن هر تصوری راجع بهش ذات نامحدودشو محدود می‌کنه به ذهن ما ولی خودش میگه من در گرو گمان بنده ام به خودم هستم و مطابق گمان بنده ام با اون برخورد می‌کنم 

هرجوری که خدارو تصور می‌کنید، اگه باورش دارید و اگه باورش ندارید، باورتونو برا خودتون نگه دارید و بشناسیدش

باور بقیه رو بپذیرید

شما رو به هر چیزی که بهش اعتقاد دارید بیاید شروع کنیم به هم احترام بذاریم

به قلب هم احترام بذاریم

آره تو کشوری هستیم که خیلی چیزایی ک دوس نداریم بهمون تحمیل میشه، این تحمیله برا هممونه 

منی که خدارو باور دارم، دارم خفه میشم تو این خفقان و استبداد و کسیم که باور نداره داره خفه میشه

ولی چرا خودمونم داریم خودمونو می‌کشیم؟

چرا انقدر درگیر باور و فکرای هم‌دیگه شدیم که دیگه زندگی عادی مونو یادمون رفته؟

تویی که خدارو قبول داری، خدا بهت گفته توهین کنی؟ خدا بهت گفته با رفتارت یه عده زیادی رو از خودش و دینش زده کنی؟ تویی که خدارو قبول داری و وایسادی پشت این نظام به اصطلاح اسلامی، اسلامی که تو بهش رو اوردی همین قانون وحشی گراییه که الان داره تو این مملکت بی صاحاب اجرا میشه؟ خداوکیلی اسلام و با جبر اینا شناختی و بهش رو اوردی؟ امیر مومنینت رو این جوری بی عدالت پیدا کردی که سنگ اینارو به سینه می‌زنی و به خاطرشون با هم‌نوعت در میوفتی؟

تویی که میگی همه چی تو این دنیا انسانیته، انسانیت میگه به ارزش هم نوعت بی‌احترامی کنی؟ انسانیت میگه هم نوعت و باوراشو مسخره کنی چون فقط مثل تو فک نمی‌کنه؟ چرا فک می‌کنی هر بلایی که این حکومت لعنتی به اسم اسلام سرت میاره تقصیر خداس؟ انسانیت می‌گه نه بدونی راجع به اصل چیزی نه بخونی و بعد بیای هر خری هر غلطی به اسم اسلام کرد بزنی به نام اسلام؟ عزیز دل! فکر می‌کنی؟ واقعا اسلامو می‌خوای با سیاست یه سری خونخوار بشناسی؟

این سیاست لعنتی می‌خواد تفرقه بندازه و حکومت کنه

تویی که انقد فکر کردن بلدی که می‌تونی بگی خدا هست یا خدا نیست، نمی‌تونی فک کنی که نباید به هم توهین کنیم؟ نمی‌تونی با احترام زندگی کنی؟ انقدر به خودت و باورت اعتماد نداری که فقط با خراب کردن و تحقیر کردن باور طرف مقابلت می‌خوای به آرامش و اطمینان برسی؟

بیاید به باورای هم احترام بذاریم

بیاید دین و اصولتونو از حکومت و سیاست جدا کنید

به هرچی که قبول دارید قسم که سیاست خوبیتونو خوشحالیتونو نمی‌خواد

باوراتونو قاطی سیاست نکنید

این باورا فقط اگه کنار هم باشن می‌تونن این نظام بی دروپیکرو مستبد و یه تکونی بدن…

در راه برگشت و از هر دری سخنی

میشه تو سرمای شب مشهد قلدرانه بگی می‌خوام تو صحن بمونم و دعا کنی بارون بیاد که خلوت شه و بارون بیاد

میشه در لحظه تصمیم بگیری و به عزترینت که دلش با دعای کمیل گفتنای تو هوایی شده تو واتس اپ زنگ بزنی و کل یه ساعت و بیست دقیقه رو دور از هم ولی باهم دل بدید به دعا

میشه اونجا قول بگیری که تنها نمونی

میشه حالت بهترین شه

میشه رو زمین بشینی و اشک بریزی

ولی نمیشه حالت خوب بمونه

حرم انگار کن که یه تیکه از بهشته، تا توشی فقط به بچه‌ها فک می‌کنی، هیچ چیز دیگه‌ای، اون فرشته‌های معصومو از ذهنت دور نمی‌کنه، فقط خودتی و همه حسای خوبت، خودتیو فکر کارای کرده و نکرده‌ات

خودتیو سکوت شنوندت

ولی وقتی پاتو از صحن میذاری بیرون، انگار که از همه چی جدا شدی و دیگه فقط تمام ذهنت بچه‌ها نیستن

غم اون همه آدم ِ بی کار تو اون مرکز خریدای نجومی که هیچی مشتری ندارن و ماهی فلان تومن باید کرایه بدن، غم مردمت که حاضرن پول کمتر از حقشونو به خاطر شغل داشتن بگیرن، غم همه اشکاشون، غم همه ناراحتیاشون، غم کشورت، غم کشورت، غم کشورت…

نمیشه از حرم بیرون اومد و خوب موند

نمیشه تو راه خونه خوب موند

نمیشه دید یه عده حاضرن به واسطه یه اپلیکیشن بهت معرفی شن و مسیر سی تومنی از فرودگاه تا خونتونو یازده تومن بگیرن که فقط یه درآمدی داشته باشن

نمیشه

خیلی چیزا میلنگه

چرا حواسمون نیست؟

چرا حال همو خوب نمی‌کنیم؟

و دعای کمیلی که فقط مختص حرم خودشه…

یهویی طلبیدناش تو بهترین زمان ممکن

وقت ندارم تر از الآن!

چشامو میذارم رو هم و به فردای کنکور فکر می‌کنم

به این که اگه فیزیک و صد بزنم، می‌تونم رو کار کردن با اونم حساب باز کنم

به این فک می‌کنم که چقد وویس باید گوش کنم، چقد فیلم باید ببینم، چقد کتاب بخونم، چقد کار کنم، چقد ورزش کنم و…

از فردای بعد از کنکور اصلا وقت ندارم!

دوباره ۱۰ خوابیدنا و ۲ بیدار شدنای خوشگلمو شروع می‌کنم، 

دوباره نقاشی می‌کشم

مکانیکی یاد می‌گیرم، پاراگلایدرو اکی می‌کنم، زبان می‌خونم، برنامه نویسی یاد می‌گیرم، یه عالمه جزوه برا تدریس نجوم می‌نویسم، کلی کتاب اخترفیزیک و کیهان شناسی می‌خونم، منظم استخر میرم، اخر هفته‌ها میرم پیست و حس می‌کنم خوابیدن خیانته

به قول حسین پناهی

حق با تو بود! می‌بایست می‌خوابیدم!

اما به سگ ها سوگند، که خواب کلکِ شیطان است،

تا از شصت سال عمر،

سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند!

گریه می‌کنم با ستاره‌ها…

چند سال از عمرت می‌گذره!

کلی اتفاق خوب و بد برات میوفته. خیلی جاها می‌بری، خیلی جاها می‌بازی. یه عالمه انتخاب درست و غلط می‌کنی، یه روز یه یه جایی به خودت میای که می‌بینی چقد خود الآنت رو می‌پسندی، چقدر فکراش تو همون مسیری جا گرفته که دلت می‌خواسته، چقد مسیر قشنگی رو انتخاب کرده و از همه اون خوب و بدای گذشته چه گلچین خوشگلی برات درست کرده

یه روزی به خودت میای می‌بینی چقد فضای اطرافت رو همه‌چیزای دست چین شده و دلخواهت تشکیل داده

راضی نمیشی هیچ وقت

سال‌ها نفس می‌کشی و زندگی کردنت فقط از اون‌جایی شروع میشه که می‌بینی ذهنت از همه آزمون و خطاهای گذشته، تو همه چی یه آرشیو برات درست کرده و فکرت جهت گرفته

به سمت چیزی که بعد از این همه سال تقریبا به یقین رسیدی همون کاری‌ه که وظیفته تو این دنیا انجام بدی

کاری که اگه انجامش بدی، میتونی خودتو لایق ‌ِ بودن تو این زنجیره بقا بدونی

و زندگی از اونجایی شروع میشه که فکرت و همه هدفت به جهتی میره که بهت آرامش میده

از اونجایی که کم کم، کم کم شروع می‌کنی معنی عشق رو درک کردن

هرچی بیشتر میری جلو بیشتر تو معجزه این کلمه سه حرفی غرق میشی، که متعجب میشی از این که چرا تو حس به جنس مخالف خلاصه‌ش می‌کنن

عاشق میشی

خودتو لابه‌لای شعرای مولانا و صدای شجریان و برنامه ریزی برا ریز به ریز کارای بچه‌ها گم می‌کنی و یادت میره یه روز انقد بچه بودی که می‌خواستی همه پولاتو صرف لباس و وسیله برا اتاق و این چرت و پرتا بکنی، یادت میره انقد بچه بودی که بخاطر سلیقه‌های متفاوتت با بقیه بحث می‌کردی، یادت میره چقدر به خاطر حرفای بقیه، کارتو متوقف کردی تا جوابشونو بدی…

یه روزی 

یه جایی

کم کم خودتو رسالتتو پیدا می‌کنی و شروع می‌کنی به قدم گذاشتن تو مسیری که تهش برات نوره 

دیگه از اون روز به بعد یاد می‌گیری همه انرژی منفیای بقیه رو فقط از خودت دور کنی و زمزمه کنی

«قُل حَسبِیَ‌  الله»

«قُل حَسبِیَ‌  الله»

«قُل حَسبِیَ‌  الله»

و خودش

خود خودش

همه‌ی وجود ِ سکوتش

همه‌ی وجود ِ شنونده‌ش

و همه‌ی وجود ِ حمایت‌کنندش

برا تمام زندگیت بسه

از یه جایی به بعد زندگی می‌کنی

از اون جایی که عشقش تو تموم تارو پودو تنت میشه اعتماد و

فَاِذا عَزَمتَ
فَتَوَکَّل عَلَی الله…

بغلم کن ازم همه چیمو بگیر

زندگی من به دو بخش تقسیم میشه

وقتایی که منطق حاکمه بر من

وقتایی که بغل حاکمه

و امان از وقتی که بغل می‌خوام

فقط باید بخوابم

شب بخیر

امان از دل ِ تنگ ِ سنگ…

دلم زمستونه…

No one needs U when she is here

همین که بودنت معجزه زندگی ِ معجزه زندگیت باشه کافیه…

میشه دوباره صدا بشی تو قلبم؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ستاره‌ها نهفته در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من…