من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست می دارم ...

19 ●

از تو دلگیرم

که نیستی کنارم

من دارم می میرم

تو کجایی

من باز بی قرارم

میدونی جز تو

کسی رو ندارم

باورم نمیشه انقد آسون رفتی

از کنارم ...

18 ●

یه شرایطی بود که دلم می خواست بنویسم.

بلاگفام نمی دونم دوباره چش شده میگه به علت بروز رسانی نمیشه وارد مدیریت شد! :|

ولی خب دلم می خواست بنویسم. بعدا  همه ی اینارو وارد وبم می کنم

الان ساعت 00:54 بامداد روز سه شنبه ، 24 شهریور 94 یعنی یک هفته قبل از بازگشایی مدارسه ...

یه حس غریبی دارم. کاش میتونستم صدامو ضبط کنم به نظرم خیلی حس خوبیه.

همین الان به ذهنم رسید.

این حسه عجیبیه که بخوای ببینی از خودت راضی ای یا نه ..

وقتی بهش فک می کنم می بینم بزرگ ترین حسرتی که تو زندگیم داشتم و دارم اینه که 15 سال از عمرمو تقریبا هدر دادم .

نه این که چیزی یاد نگرفته باشما ، نه .. حس می کنم می تونستم فعال تر باشم و تو زمان های مختلف تصمیمای بهتری می گرفتم ..

حداقلش بیشتر کتاب می خوندم ..

خیلی بیشتر از این که الان کلی کتاب ناخونده داشته باشمووقت برا خوندنشون نداشته باشم ...

به نظرم کتاب خوندن مثبت ترین کاریه که ادم می تونه برا خودش بکنه.

بهترین هدیه ایه که آدم می تونه به روحش بده ..

فهرست کتابایی که می خوام بخونم خیلی زیاد شده ..

به حدی که کلی حسرت می خورم که نمی تونم کتابای مورد علاقمو الان دوباره بخونم ..  

کتاب خوندن یکی از بهترین اتفاقاییه که تو زندگیم میوفته ..

دلم می خواد برا یه مدت یه ماهه بفرستنم تو یه اتاق، کنار دریا ..

با فول آرشیو کتابای دکتر شریعتی، حسین پناهی، پائولو کوئیلو و دیوان بی نظیر فروغ و ....

دلم می خواد اون یه ماه و زندگی کنم ..

و با یه ذهن باز بیام برا ادامه ی راه ...

یکی دیگه از کارایی که خیلی دلم می خواد انجام بدم و از انجام ندادنش کلافه ام، زبان خوندنه ...

الی می گفت یکی از استادای زبانشون که خیلیم خفنه ، از 18 سالگی شروع کرده به زبان خوندنو تو اون زمان فقط زبان خونده ..

الان که دارم می نویسم خیلی حس بهتری دارم.

نوشتن باعث میشه ذهنم برا خوندن باز تر بشه ..

نمی دونم چرا .. ولی خیلی خوبه ..

به نظرم هرکس نیاز داره از حسش بنویسه ..

حالا هرجا که می خواد ..

به شخصه فک کنم 3-4 جا برا نوشتن دارم ..

که هر وقت با توجه به حالم میرم سراغ یکیشون ..

به نظرم نویسنده ها یکی از خوشبخت ترین آدمان ..

و البته با مسئولیت سنگین ..

از طرفی آدم وقتی می نویسه و بعده چن وقت به نوشته های قبلنش نگاه می کنه حس خوبی پیدا می کنه ..

از این که چقد تو یه زمان می تونسته خوب نگاه کنه یا برعکس ..

تو یه لحظه چی از فکرش گذشته و چی نوشته ..

نگاه کردن به نوشته های قدیمی حال آدمو بهتر می کنه ..

خیلی بهتر ..

فک کن وقتی نا  امیدیو میری نوشته هاتو می خونی ،

یادت میاد تو گذشته چه انگیزه و هدفی برا دنبال کردن این راه داشتی ..

تو وبلاگ، تو یکی از پستا خطاب به خدا نوشته بودم :

خدایا! زندگی کردن قشنگ ترین چیزی نیست که بهم دادی ..

الان می خوام کاملش کنمو بگم :

قشنگ ترین چیزایی که بهم دادی ،

حس خوبه دوست داشتنه ،

یادگرفتنه ،

حس کردنه ،

کتاب خوندنه ،

لذت بردنه ،

بزرگ شدنه ...

دلم می خواد بزرگ شم ..

نه سنی ..

دلم می خواد روح بزرگی داشته باشم

دلم می خواد ، یه دختر آزاده ی محکم باشم  یه دختری که بجز ناراحتیه خدا از هیچی نترسه ..

دلم می خواد اول مثه دکتر حسابی مورد تایید بزرگترین فیزیکدان عصر خودم قرار بگیرم و بعدش تلاش کنم برا بزرگ ترین شدن ..

بزرگ بودن به این نیست که با سهمیه یه دانشگاه خوب قبول شی اصلا به دانشگاه خوبم نیست ..

بزرگ بودن یعنی بفهمی ..

همه چیو ..

از درد مردم گرفته تا وجود آفرینشو ..

من می خوام آدم بزرگی بشم می خوام آزادیو به بقیه بشناسونم ..

می خوام بفهمم .. می خوام بدونم .. و برای این خواستن تا پای جونم تلاش می کنم ..  

پایان 1:35 بامداد روز سه شنبه 24 شهریور    

پ.ن: بالاخره بلاگفا درست شد

بعدا نوشت: فک کنم تو مسیر رسیدن به خواسته هام قرار گرفتم