من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست می دارم ...

چرا می‌نویسیم؟

آرشیو را که زیرو رو می‌کنم، آن اول‌ها که هیچ کس، دقیقا هیچ‌ کس، مخاطب نوشته‌ها نبود،

آن روزهای بلاگفا نویسی با نظرات بسته، با فاصله می‌نوشتم ولی هر نوشتنی برایم دنیا بود

مخاطب آن متن‌ها یا من بودم یا خدا

و چقدر دلپذیر بود

این‌جا دیگر هر چقدر هم که تلاش کنم آن حس خوب را برایم نمی‌آورد

پست را به این قصد شروع کردم که بیایم و بگویم این روزانه نویسی‌ها حال اینجا را بد کرده، باید کم بنویسم

اما چند خط نگذشته، فهمیدم اینجاست که حال مرا بد کرده

هرجا که بروی، هرکسی که بشوی و هر کاری که انجام دهی، همیشه یک عده افراد و یا یک سری کارها هستند که روی مخت باشند، پسندت نباشند، بودنشان اذیتت کند، ولی می‌دانید چیست؟ تازگی‌ها فهمیدم چقدر ذهنم همراه است، وقتی دورش می‌کنم از نا آرامی‌ها دیگر درگیر احساسات بد نمی‌شود و چه اهمیتی دارد که اسمش را بذارند فرار؟ باشد! شما بگویید فرار و من می‌گویم یک راه برای دوباره پیدا کردن آرامش

وقتی چیزی که باعث آزارم می‌شود را می‌توانم از خودم دور کنم، چرا بایستم و بجنگم در حالی که نتیجه ندارد؟

این وبلاگ

با آن مثلا ۵۰ دنبال کننده‌اش و آن ۵ نفری که خاموش می‌خوانند، در حالی که هر پستی یکی و نهایت دو کامنت می‌گیرد، برایم عذاب آور است. همیشه از این قبیل تناقض‌ها متنفر بودم

گلچین آدم‌های عزیزی که اینجا را می‌خوانند فکر کنم در حد همان ۶-۷ نفر است و آرزو می‌کردم کاش فقط اسم همان‌ها را در آن لیست منفور می‌دیدم، ولی دقیقا این هم از آن دسته چیزهای اذیت کننده‌ی اجتناب ناپذیر ِ مخصوص هر محیط است و می‌خواهم دورش کنم…

یک چیزی هم بگویم برای آن پنج مخاطب خاموش 

برسد به گوششان 

شما از منفورترین شخصیت‌های زندگی من بودید هستید و خواهید بود!

اگر خواستم بنویسم، نه برای کسی بوده، و نه برای کاری

نوشتم که آرامش بگیرم و الآن این نوشتن‌ها شده عادت

و هر عادتی هشدار یک بی فکری و بی منطقی‌ست برایم

روزهای این‌جا نوشتن، روزهای عزیزی بودند، خیلی خیلی عزیز

ولی دیگر جای من و روزانه‌نویسی‌هایم در این جا نیست…

پارسال در اسفند بود که از بلاگفای دنجم کوچ کردم به این خانه‌ی گول زننده‌ی از بیرون زیبا

و الان بعد از تقریبا یک سال کوچ می‌کنم به خانه قدیمی‌ام

با همان روش بدون مخاطب کامنت بسته

این یک سال را شریک شدم با شما و ممنون که کنارم بودید

خیلی جاها بودنتان قوت قلب بود

در آخرم این که، این وبلاگ نه دیگر به روز می‌شود و نه حذف

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقی‌ست…

آقاگل ‌‌
۱۶ اسفند ۰۰:۲۵
بگذار نوشتن و مخاطب در نگاهت باشد نه در لیستی که بدان مینگری :)
.
یعنی اینجارو میخوای ببندی؟ یا اینکه وبلاگ رو تغییر بدی؟ 
البته اون ایده رمز  دار نوشتن هم که خب بد نبودا.
ولی در کل نوشتن قراره حالت رو خوب کنه. اگه یک روز حس کنم نوشتن نه تنها حالم رو خوب نمیکنه بلکه عذاب آور هم هست همون روز صفحه کلید لپتاپم رو میشکنم!

fatemeh ^__^ :

:)

نمی‌دونم اسمش چی میشه ولی اینجا همین مدلی و با همین پستا اینجا می‌مونن شاید یه حسن ختامی هم داشت :)
بر میگردم بلاگفا :) البته هنوز خونه جدید جور نکردم برا خودم :)
رمز دار نوشتن خوبه ولی راحتی نداره، بیشتر از هر کس دیگه‌ای خودم پستامو می‌خونم و این هر دفعه رمز زدن واقعا اذیت کننده‌س

چرا انقد خشن :)))
صخره .
۱۶ اسفند ۱۶:۱۶
باز من دو روز نبودمااااا
بلاگفاتو ندارم:) بفرس برام
هر جا راحتی و هر طوری راحتی بنویس:) به هر حال ما اگه خییییلی حرفمون باشه کامنت بسته و اینا حالیمون نیس
یه روزنه ای پیدا میکنیم برا دالی بازیامون:)

fatemeh ^__^ :

منم ندارم :دی
در واقع هنوز وبلاگ دومی وجود نداره :))

دالی بازی که جای خود داره اصلا :))
مریم y.
۱۷ اسفند ۱۳:۰۳
منم خاموشم :ا

fatemeh ^__^ :

نه روشنی ^___^
صخره .
۱۷ اسفند ۱۴:۵۰
دالی تو نکردیااااا نوبت توعه:))))

fatemeh ^__^ :

کردم ^___^
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">